شاه جهان ، پهلوی نامدار


ای ز سلاطین کیان یادگار

خنجر بران تو روز هنر


هست کلید در فتح و ظفر

تیغ کجت چون زپی نظم خاست


هر کجیئی بود بدو گشت راست

توپ تو بر خصم ز دوزخ دریست


قبر برایش درک دیگری است

روی نکوی تو در جنت است


هرکه تو را دید ز غم راحت است

بخت تو باشد علم کاویان


ملک تو ماننده ملک کیان

چون پی آن بخت همایون شدی


کاوه بدی باز فریدون شدی

هیچ کس از بهر تو کاری نکرد


هیچ عددسنج ، شماری نکرد

هرچه شد از همت و هوش تو شد


تاکه جهان حلقه به کوش تو شد

هرکه برایت قدمی می نهاد


ازکف مشتت درمی می گشاد

کس به تو خدمت ننموده بسی


منت بیجا مکش از هرکسی

نیز کسی با تو نکرده بدی


بد نسزد با فره ایزدی

تاج بنه ، بخش سماوی ست این


شکر بکن ، کار خداییست این

نسخهٔ این فال که در دست تست


درکف بسیارکسان بد نخست

هیچ کس آن نسخه نیارست خواند


ور قدری خواند نیارست راند

تو همه را خواندی و پرداختی


کار به آیین خرد ساختی

همت تو پیشرو کار شد


بخت ، مددکار و خدا یار شد

علم و عمل را بهم انداختی


ولوله در ملک جم انداختی

گردن دولت به کمند تو بود


این همه از بخت بلند تو بود

شاه شدی کسوت شاهی بپوش


چشم زتنکیل وتباهی بپوش

شاه ببخشد ز رعیت گناه


زان که شه از او بود و او ز شاه

دشمنی شه به کسی درخور است


کش هوس پادشهی در سر است

هرکه ندارد هوسی این چنین


تابع شاه است به روی زمین

تابع شه هرچه بود پرگناه


هرچه بود مجرم و نامه سیاه

حالت فرزندی شه دارد او


سهل بود هرچه گنه دارد او

بهر سلاطین اروپا حقی است


زان حقشان منزلت و رونقی است

حق شهانست که گر مجرمی


مستحق عفو نماید همی

شاه به کشتن نگذارد ورا


وزکف دژخیم برآرد ورا

همچو حقی بهر شهان پربهاست


کاین پی محبوبیت پادشاست

پادشها! خلق به دام تواند


جمله ستایندهٔ نام تواند

درپی محبوبیت خویش بامن


شاه شدی حامی درویش باش

پادشهی هست در اول به زور


چون به کف آید ندهد زور نور

رافت وبخشایش واحسان خوشست


آنچه پسندهمه است آن خوشست

هرچه درتن ملک تباهی رود


برسرآن سکهٔ شاهی رود

چون به خدا دست برآردکسی


جز توبه مردم نشماردکسی

هرکه ببالد ز تو بالیده است


هرکه بنالد ز تو نالیده است

گرکه ببالیم ز اعمال تو


به که بنالیم ز عمال تو

قدرت صد لشکر شمشیرزن


کم بود از نالهٔ یک پیرزن

نالهٔ مظلوم صدای خداست


توپ شهان پیش خدا بی صداست

قدرت و جاه تو شها در زمن


کم نشود از من و صد همچو من

ور شود از خشم تو موری تباه


لکهٔ ظلمی است به دامان شاه